سؤال: گفته مى‏شود كه فلسفه به عنوان ابزار در جواب ملحدين و منكرين خداوند متعال نقش مهم و اساسى دارد، و لذا از اهميت بسيارى برخوردار است به اضافه اين مطلب گويند: فهم مطالب دقيقه، خُطب و احاديث در گرو دانستن مبانى فلسفى است و بدون دانستن فلسفه نمى‏توان بدرستى از آنها استفاده كرد.

جواب: در جواب اين سؤال به عرض مى‏رسد مطالبى كه در كتب فلسفى مطرح است به دو بخش تقسيم مى‏شود.

بخش اول: بعضى از مسائلى كه در كتب فلسفى مطرح است همان قواعد قطعيّه عقليه است كه عموم عقلاء در فطرتشان وجود دارد و همه قشرهاى از عقلاء در جوامع مختلف با توجه به همان قواعد، به كار خود پرداخته و مى‏پردازند.

گرچه عبارات اصطلاحى و علمى آن قواعد را ندانند مانند نياز معلول به علت و عدم امكان تحقق معلول بدون علت و استحاله اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين و اينكه هر چه محدود است معلول است و هيچ معلولى نمى‏تواند قائم بالذات باشد و استحاله دور و تسلسل و حكايت كردن نظم مداوم از ناظم آگاه و توانا و مانند اين مطالب و در هر نوشته‏اى هم كه اين مطالب روشن بحث شده باشد بهتر است از آن استفاده شود.

بخش دوم: مسائل مطرح شده در فلسفه، مسائل نظرى إختلافى است از قبيل اصالت وجود يا ماهيت، و وحدت وجود يا تباين وجودات، و وحدت تشكيكى و يا اطلاقى در وجود، و سرايت قاعده «الواحد لا يصدر منه إلّا الواحد» بر ذات مقدس حق، و «الشى‏ء ما لم يجب لم يوجد»، و مسأله صورت و هيولى، و حركت در جوهر، و «بسيط الحقيقة كلّ الاشياء وليس بشى‏ء منها» و مانند اينها،وازاين قسم است نتائجى كه از اين مطالب و امثال آن در فلسفه و حكمت گرفته شده است. (17)

و اما آنچه در پاسخ منكرين خداوند متعال و ابطال مقالات آنان از فلسفه استفاده مى‏شود از مطالب بخش اول است و آنها مسائل قطعيّه و قوانين بديهيه فطريّه است كه در همه علوم ميزان مباحث و مورد قبول همگان و در فلسفه هم بحث شده است. و عرض شد كه هر جا بهتر بحث شده باشد شايسته است از آن بيشتر استفاده شود و آن مسائل در قرآن و حديث كاملاً مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است و با همين قواعد و تسلّط به همين مطالب قطعيّه، خُطبه‏ها و احاديث معارفى و توحيدى روشن مى‏گردد.

و در اين مسأله ترديدى نيست كه اين بخش در حقيقت در انحصار فلسفه نيست و مورد قبول همه است و آنچه مورد انتقاد است بخش دوم مى‏باشد.

و با توجه به بخش دوم كه مورد اختلاف و از مباحث نظرى است روايات و خُطب روشن نشده بلكه با توجه به اين بخش و اختلاف مبانى و نظرات گوناگون، تحيّر در فهم خُطب و احاديث بيشتر مى‏شود. بنا بر اين آنچه ابزار ابطال مقالات منكرين حضرت حق و فهم خُطب و احاديث مشكله به آن وابسته است يك سلسله مسائل قطعى است و آنها از عموميت نزد عقلاء برخوردار است و هر كس از تعقّلِ قويترى برخوردار باشد از آن خُطب و احاديثِ مشكله بهتر استفاده مى‏كند و آنچه مورد انتقاد است مسائل گفته شده در بخش دوم و تكيه بر ادله نظريه غير متكى به ضروريات است كه در فلسفه بسيار مطرح‏اند.

و به همين معنا كلام شيخ انصارى‏قدس سره در باب قطع كتاب رسائل نظر دارد: «و أوجب من ذلك ترك الخوض فى المطالب العقلية النظرية لادراك ما يتعلق باصول الدين فانّه تعريض للهلاك الدائم والعذاب الخالد و قد اشير الى ذلك عند النهى عن الخوض فى مسئلة القضاء والقدر»

سؤال: گفته مى‏شود كه در بسيارى از نوشته و گفته‏هاى علاقه‏مندان به مكتب تفكيك اختلاف فلاسفه را دليل بر بطلان روش فلاسفه دانسته‏اند در حاليكه اين اختلاف در فقه هم بوضوح مشخص است و اختلاف فقهاء را دليل بر بطلان روش آنها نمى‏دانيد در اين مورد چه توضيحى داريد.

جواب: در اين مورد عرض مى‏شود كه اگر مقصود از روش فلاسفه استفاده از عقل با تكيه بر اصول روشن عقلانى در جستجوى معارف و مطالب بودن است، چنين روشى هرگز ابطال نمى‏شود و معتقديم كه هر كس با اين روش عقلانى حركت كند به وحى رسيده و روشى را كه گفتيم صحيح است انتخاب خواهد كرد (18). و استفاده از آن مسائل روشن عقلانى كه در پاسخ سؤال قبل بعنوان بخش اول ناميده شد لازم، و راه رسيدن به حقايق همان است، و آنچه از اختلاف فلاسفه استفاده مى‏كنيم اين است كه در مسائلى كه در پاسخ قبل با عنوان بخش دوم ياد شد و اختلاف اقوال. و اختلاف شديد در اكثر مسائل مهمّه نشان دهنده آن است كه فلاسفه حركت عقلانى به معناى حقيقى ننموده‏اند، نه اينكه نخواسته‏اند كه عقلانى حركت كنند بلكه نتوانسته‏اند كه حركت عقلانى داشته باشند.

زيرا اگر حركت عقلانى مى‏بود اين چنين اختلاف در مهمترين مسائل در حدّ نفى و اثبات بوجود نمى‏آمد.

و چنين اختلافى دليل بر آن است كه يا هيچ يك از طرفين اختلاف به واقع نرسيده‏اند و يا احتمالاً يكى از آنها بواقع رسيده و ديگران در اشتباه مى‏باشند در حالى كه هر يك مدّعى رسيدن به حق و حقيقت مى‏باشند در نتيجه مى‏گوئيم كه اختلاف مذكور در مسائل ياد شده نشان دهنده آن است كه حركت، حركت عقلانى به معناى واقعى نيست بلكه بصورت حركت عقلى است و چون عقل به روشنى ما را به وحى ارجاع داده است و متأسفانه با قبول وحى قولاً ولى عملاً همان روش معروف فلسفى (19) را كه تقييدى در حركت فلسفى نيست و از ابتداء به شرع و وحى و ديانت توجّهى نمى‏شود انجام شده است، عذرى در اين اختلاف و اشتباه در كار نيست البته اگر اساس حركت علمى گروهى بر اساس عقل و استفاده از وحى باشد و در برداشت از وحى با ضوابط مربوطه اختلافى بوجود آيد بازهم مى‏گوئيم بيش از يكى از آنها احتمال درك واقع و رسيدن به حقيقت را ندارد و در اين جهت كه اختلاف نشانه نرسيدن به واقع است تفاوتى در كار نيست ولى در صورت اوّل طريق ناامنى را پيموده‏اند در حالى كه حجّت عقلانى براى چنان حركتى نداشته‏اند و در صورت دوّم با حكم عقل بر اساس حجّت حركت كرده‏اند و معذورند.

با توجه به آنچه گفته شد مشخص گرديد كه روش فقهاء در فهم احكام نيز بخاطر اختلاف شان نشانه عدم وصول بعضى از آنها در موارد اختلاف به واقع مى‏باشد. ولى چون به تكليف خود كه مراجعه به كتاب و سنت و بيانات ائمه معصومين عليهم السلام است عمل نموده‏اند معذورند و خود هم ادعاى قطع ندارند ولى آنها كه وحى را قبول نموده و در عين حال در رسيدن به معارف حقه رعايت وحى را نكرده و عملاً به همان تفكّر و تعقّل محدود خود اكتفاء نموده‏اند و به اختلاف شديد گرفتار شده‏اند معذور نمى‏باشند.

البته همان طور كه در گفتار گذشته گفتيم در صورتى كه براساس مكتب وحى كه بحكم قطعى عقل قبول شده است در مسائل اعتقادى هم تحقيق كنيم و بازهم به اختلاف منجر گردد بديهى است كه احتمال رسيدن به واقع در يك قول بيشتر نخواهد بود ولى معذور خواهيم بود و از اين نكته نبايد غفلت كرد كه در مسائل اعتقادى بحمداللَّه مطالبى كه بعنوان وحى به ما رسيده است هماهنگ و بسيار به ندرت اختلافى ديده مى‏شود و با مراجعه به قرآن و حديث اين معنى بخوبى مشخص مى‏گردد و اگر در مواردى بظاهر اختلافى باشد وحى خود توضيح داده و روشن ساخته است كه اختلافى نيست.

سؤال: اگر گفته شود كه اين مطلب مورد قبول است كه دين غير از فلسفه و عرفان است زيرا منشأ دين وحى الهى است ولى منشأ فلسفه تعقّل بشرى است و منشأ عرفان شهود نفس عارف است اما مطالب ديگرى را ملتزم مى‏باشند كه مورد اشكال است از جمله اينكه اينان از تأويل پرهيز مى‏كنند و ظواهر را حجت مى‏دانند.

جواب: در اين مورد مى‏گوئيم: اساس مطلب همان است كه در سؤال فوق مورد قبول قرار گرفته است ولى مطلب آخر سؤال از جمله مطالبى است كه بدون دليل به مكتب تفكيك نسبت داده شده است. (در مكتب تفكيك از تأويل پرهيز مى‏شود و ظواهر را حجت مى‏دانند) با اينكه تأويل و توجيه در مواردى كه درك بيّن عموم عقلاء بر خلاف آن ظاهر باشد از مسلميات است و همان درك روش عقلاء بر خلاف آن ظاهر خود قرينه است براى آنكه آن ظاهر مراد نيست و بايد آن ظاهر تأويل و توجيه شود منتهى مطلب اين است كه با توجه به اينكه گوينده در مقام تخاطب و تفهيم است و ظاهر گفتار آن مخالفتى با درك عموم عقلاء ندارد و قرينه‏اى بر اراده خلاف ظاهر آن گفتار نيست، به آن ظاهر اخذ شده و گفته مى‏شود كه همان ظاهر مقصود مى‏باشد.

و اگر آن ظاهر با آنچه فردى خود خلاف عقل بداند ولى بسيارى از عقلاء بلكه عموم عقلاء خلاف عقل ندانند. همان ظاهر مقصود تلقى مى‏شود گر چه آن فرد كه خود خلاف عقل مى‏داند البته نمى‏تواند آن ظاهر را بپذيرد و اگر در اين دركش مقصر نباشد معذور است و اين مطلب در گفته‏هاى گذشته به صورت زير صريحاً در پاسخ سؤال دوّم تذكّر داده شد و گفتيم:

هر جا كه مطلب مستند به وحى، با مدركات اوليه قطعيه عقل مخالف باشد وحيانى بودن آن مردود و در صورت قطعيت سند توجيه خواهد شد گرچه چنين چيزى در مدارك وحيانى نيست مگر آنكه قبل از هر توجيهى وحى آن را توجيه نموده و حقيقت را روشن ساخته است.

و در پاورقى همان صفحه به آياتى مثال زده شده است.

ولى در صورتى كه گفتار گوينده در حوزه لزوم تأويل كه گفته شد نباشد تأويل بى مورد است و بهتر اين است كه با ذكر موردى از موارد بسيار مطلب روشن‏تر گردد.

در مسأله حشر جسمانى و اينكه همين بدن دنيوى در روز معاد مطرح است و روح به آن تعلّق مى‏گيرد، آيات شريفه قرآن نه تنها ظاهر بلكه بسيارى از آيات شريفه قرآن نصّ و صريح در آن است (20) و عموم عقلاء هم آن را ضد عقل نمى‏دانند ولى مى‏بينيم بخاطر مبانى ساخته افكار بشرى اختلافى، گفته مى‏شود كه اين آيات و آن همه روايات معتبره صريحه (21) بايد تأويل شودو آنچه صحيح است اين است كه روح صورت مثالى باذن خداوند مى‏سازد و با آن خواهد بود و از بدن عنصرى خاكى خبرى نيست و يا اينكه تنها حشر، حشر روحانى محض است؛ در حالى كه صراحت وحى در اين مورد و ضد عقل نبودن آن در عبارت بسيارى از بزرگان بصورت شگفت‏انگيز آمده است كه بعضى از آنها عبارات زير است.

1 ـ مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب تجريد در مقصد ششم در مسأله چهارم مى‏فرمايد:

«والضرورة قاضية بثبوت الجسمانى من دين النبىّ صلى الله عليه وآله مع امكانه».

در اين بيان مرحوم خواجه، هم امكان و ضد عقل نبودن معاد جسمانى را يادآورى نموده‏اند و هم اينكه معاد جسمانى از ضروريات دين اسلام است.

و مرحوم علامه در شرح اين جمله مى‏فرمايد: «و استدل على ثبوت المعاد الجسمانى بانه معلوم بالضرورة من دين محمد صلى الله عليه وآله و القرآن دلّ عليه فى آيات كثيرة بالنصّ مع انه ممكن فيجب المصير اليه و إنما قلنا بأنّه ممكن لأنّ المراد من الاعادة جمع الأجزاء المتفرقة و ذلك جائز بالضرورة» (22)

در بيان اين دو عالم بزرگ مسأله ضرورت دين و اينكه نص آيات گوياى معاد جسمانى مى‏باشد، يادآورى شده است.

2 ـ مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا احمد آشتيانى جامع المعقول والمنقول پس از بيان مطالبى در كتاب لوامع الحقايق فى اصول العقائد ج 2 ص 44 مى‏فرمايد: «فانكار المعاد الجسمانى و عود الارواح الى الاجسام الذى يساعده العقل السليم يخالف نص القرآن بل جميع الاديان و انكار لما هو ضرورى الاسلام اعاذنا اللَّه من زلاّت الاوهام وتسويلات الشيطان».

و در چند سطر قبل اين عبارت فرموده‏اند:

«وقع البحث فى انّ ما ينتقل اليه الارواح فى القيامة الكبرى و يوم الحساب هل هو عين الابدان العنصرية بشمل شتاتها و جمع جهاتها بامره تبارك و تعالى كما يقتضيه الاعتبار... أو لا، بل تنتقل الى صورة المجردة التعليمية نظير القوالب المثالية و صور المرآتيه، ما وقع التصريح به فى القرآن الكريم هو الاول».

آرى از چنين تأويلاتى كه با نصوص وحى مخالف و هيچ دليل عقلى بر لزوم آن تأويل نيست بلكه بعضى از آن تأويلات ضد عقل هم هست پرهيز داريم و اين افتخار را مكتب تفكيك دارد كه با شبهات كذائى نصوص قرآن و فرمايشات أئمه هدى عليهم السلام را تأويل نمى‏كند اما مواردى كه ظاهر مدرك وحيانى، ضد عقل باشد بايد تأويل شود كه البته در تمامى موارد اين چنينى وحى خود بهتر از همه و قبل از همه تأويل و توجيه آنها را بيان فرموده است.