با مکتب تفکیک بیشتر آشنا شویم!

بازدیدکنندگان گرامی برای آشنایی بیشتر با اندیشه های مکتب تفکیک

می توانند به آدرس زیر مراجعه فرمایند:



www.m-tafkik.blogfa.com


حتما نظر بدهید اما مودبانه!

وبلاگ حقایق مظلوم در تلاش است که فضایی مناسب جهت ارائه نظرات و ایده های متفاوت علما و دانشمندان را فراهم نماید تا در سایه احترامات متقابل و ایجاد فضایی صمیمی به بررسی افکار و اندیشه های گوناگون بپردازد. هیچ نظری جز نظرات معصومین (علیهم السلام) مصون از نقد نیست پس هرکس که ادعای حمایت از اندیشه ای خاص را دارد باید بتواند بطور حقیقی از عقایدش دفاع نماید. اما آفت مهم این مطلب آن است که گاه اشخاص بدون اینکه نقدی یا نظری داشته باشند٬ زبان به فحاشی و اهانت و جسارت به طرف های مقابل خود می گشایند و فضای علمی بحث را برهم می زنند. این وبلاگ نیز که سعی در انتقال صحیح اندیشه ها و نقد منصفانه و خالی از بی احترامی و جسارت به بزرگان دین دارد از این فحاشی ها و ناسزاها در امان نمانده و برخی از خوانندگان در بخش نظرات جسارت ها نموده اند که بعضاْ این بی احترامی ها متوجه برخی مراجع عظام تقلید و علمای اعلام می باشد. به همین دلیل وبلاگ حقایق مظلوم از درج نظراتی که در آن ها از عبارات زننده و رکیک استفاده شده است معذور است.

از تمام خوانندگان گرامی تقاضامندیم که ضمن درج نظرات خود رعایت ادب را نموده و بدانند که تا امروز کسی با فحش و ناسزا دیگری را قانع نکرده و نمی کند. ما آماده شنیدن نظرات علمی و نقدهای منصفانه تمام سروران معظم هستیم.  

پیام تسلیت نورالصادق (ع) به زعمای حوزه های علمیه ی شیعه

متن زیر به نقل از: پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی دار الصادق اصفهان

 

 به مناسبت ترویج تصوف و اشاعه ی فساد اعتقادی با بودجه ی بیت المال توسط دفتر تبلیغات اصفهان


بسم الله الرحمن الرحیم

یریدون لیطفئوا نورالله والله متم نوره ولوکره الکافرون

با کمال تأسف و تأثر خبردار شدیم در تاریخ 1389/11/19با کمال وقاحت پرچم ننگین و چرکین تصوف در مرکز حوزه ی علمیه ی اصفهان یعنی مدرسه ی صدر بازار به دست مدیریت جدید و یک سونگر دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان و با بودجه ی بیت المال و سهم مبارک امام زمان علیه السلام توسط روحانی نمائی بیگانه از مکتب امام صادق علیه السلام و شیخکی صوفی مسلک از عوام عمامه به سرمشهد بر این زمین مقدس به اهتزاز درآمد.

انالله و اناالیه راجعون

چه شده است که حوزه ی علمیّه ی اصفهان با سابقه ی 700 ساله و تلاش گسترده و بی وقفه زعمای غیور و شجاع گذشته آن و سعی بلیغ سایر علما و فقهاء بزرگ شیعه از دوران غیبت صغری تا قبل از این برای ترویج و توسعه ی مکتب نورانی امام صادق علیه السلام و مبارزات بی دریغ آنها با انحراف و منحرفین مخصوصاً اهل بدعت و تصوف در همیشه تاریخ موجودیت خود و با هزاران افتخار دیگر در مسیر نورانی قرآن و عترت، امروز می بینیم زعمای آن در برابر ورود یک شیخک صوفی از مشهد به حوزه ی علمیّه ی اصفهان به دعوت رسمی اما غیر قانونی و غیر شرعی دفتر تبلیغات اصفهان سکوت اختیار کرده اند و با کمال تأسف همگی به تماشای برافراشته شدن پرچم صوفی گری در مرکز حوزه ی علمیه اصفهان که یکی از مقدس ترین مراکز شیعه است نشستند و دم بر نیاوردند.

 کو آن رگهای جوشان و غیرت دینی فقها و زعمای گذشته ی حوزه ی علمیّه ی اصفهان که حدود الهی را جاری می کردند و منحرفین از قرآن و عترت را با فتواهای قدرتمند خود خفه می کردند.

 نسبت صوفی گری به ائمه معصومین و به شخصیّت های طراز اول شیعه دادن و توهین عظیم به امثال شیخ صدوق و علامه ی مجلسی و علامه ی حلّی و ... و نیز به اندیشمند بزرگ معاصر حضرت علامه سید جعفر سیدان که همه ی این سدها را او شکسته و بت های تصوف را به زیر کشانده است. هر چند با صرف آن همه بودجه هیچ گونه استقبالی از این جلسه نشد و در نهایت ضعف و سر افکندگی برگزار شد.
امام خمینی قدس سره: ای حوزه های علمیه و دانشگاههای اهل تحقیق به پا خیزید و قرآن کریم را از شر جاهلان متنسک و عالمان متهتک که از روی علم و عمد به قرآن و اسلام تاخته و می تازند نجات دهید.(1365/5/16 صحیفه نور19/20 و روزنامه فیضیه شماره 258 )

علمای شیعه را از صدر اسلام تا کنون صوفی و صاحب خرقه معرفی کردن که بعضی اجازه ی خرقه به دیگران می دادند و بعضی مثل علامه ی حلی و علامه مجلسی و ... بی سواد، بی تعهد معرفی شده اند که حق سخن گفتن در مبحث تصوف را نداشته اند. آری چنین نسبت های ناروایی به ائمه اطهار علیهم السلام و توهین به چنین شخصیّت هایی آن هم در مدرس مقدس مدرسه ی صدر اصفهان جرمی نابخشودنی و جنایتی عظیم است.

آیا فریاد رسی هست که به فریاد دین و مذهب و معنویت حوزه های علمیه ی این مملکت برسد. آیا مسلمانی هست به داد قرآن و عترت برسد. معارف اهل بیت عصمت و طهارت را ناجوانمردانه به انزوا می کشانند تا ایتام آل محمد را، صوفی، لاابالی، بی تفاوت، بی غیرت و صلح کلّی بار آورند. الیس الصبح بقریب، آیا صبح نزدیک نیست، صبح سعادت و معنویت و پایان سلطه ی شیطان و صبح زیبا و آسمانی ظهور حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه.

ای کاش با وجود چنین مدیرانی یک مسلمان دلسوز و صاحب نفوذی در این مملکت پیدا می شد و کلمه ی اسلامی را از عنوان دفتر تبلیغات اصفهان حذف می کرد تا شاید درد دینداران این مملکت بی در و دروازه (که هر کلاش بی آبرویی و هر بی سواد بی سرو پایی آزادانه نام استاد به خود می چسباند و به تحریف دین مشغول می شود) بتوانند نفسی تازه کنند.

ما ضمن هشدار و اعلام خطر  به زعمای حوزه های علمیّه ی شیعه مخصوصاً، اصفهان این مصیبت بزرگ را که به اصول و اساس دین و تشیع ضربه زده است به حضرت بقیة الله الاعظم اروحنا فداه و تمامی فقها و زعمای شیعه تسلیت عرض می نماییم  ویاد آور می شویم که اگر از خواب بیدار نشویم و این سکوت شکسته نشود و با انحراف و منحرفین مبارزه نشود این خواب به مرگ مبدل می شود و ایران به آندلسی دیگر. و ما علی الرسول الا البلاغ

1389/12/15
علی صافی اصفهانی

خاطره جالب علامه محمد رضا حکیمی

آيه‌الله العظمي ميلاني و درس اسفار شيخ مجتبي قزويني

علامه حكيمي نقل كرده است:

 «مرحوم شيخ استاد – رضوانُ الله تعالي عليه – در 15-10سال آخر عمر، درس‌ها را در منزل مي‌گفتند. در يكي از روزهاي درس اسفار، مرحوم آية ‌الله‌العظمي حاج سيّد محمّد هادي ميلاني (م: 1395ق) تنها و سرزده وارد شدند. ايشان در اوايل اقامت در مشهد، در كارهاشان، با مرحوم شيخ استاد مشورت و از ايشان نظر‌خواهي مي‌كردند (چون به‌طبع، شيخ به اوضاع مشهد واردتر بودند). آن‌روز نيز براي همين منظور آمده بودند. درس تازه شروع شده بود و چند سطري خوانده بودند. صفحات 90 تا 95 بود، از اسفار چاپ سنگي قديم. هر روز حدود يك صفحه – چند سطر كم – از آن چاپ مي‌خواندند. آن روز درسي به‌كمال گفتند. رسم شيخ استاد بر اين بود كه چون به هنگام درس مهماني مي‌رسيد، از طلاب عذرخواهي كرده درس را تعطيل مي‌كردند. آن‌روز به عكس عمل كردند: از آقاي ميلاني عذر خواستند و سخناني به اين مضمون گفتند: «رفقاي درس از راه‌هاي دور مي‌آيند، اگر اجازه بدهيد درس را ادامه بدهيم ...». مرحوم ميلاني مبادي آداب بود، استقبال كرد و تأكيد بر اينكه درس را بفرماييد. بدين‌گونه درس ادامه يافت، حتي از يك صفحه چند سطر افزون، درس تمام شد. و ما فوري برخاستيم و درآمديم تا وقت آقاي ميلاني بيشتر گرفته نشود. شيخ استاد به رسم خود تا دم در به بدرقه طلاب و دوستان آمدند. دم در به بنده فرمودند، چون آقاي ميلاني تنها آمده‌اند، شما باشيد تا در برگشتن ايشان را همراهي كنيد (و من به خدمت كردن به عالمان و استادان علاقه داشتم، و شيخ استاد اين را مي‌دانستند).

حدود نيم‌ساعت در كوچه قدم زدم، كه آقاي ميلاني بيرون آمدند، و با حاج شيخ خداحافظي كرديم و من فوري درشكه‌اي پيدا كردم و با آقا سوار شديم. آقاي ميلاني فرمودند، كروك را بكشيد و من با كمك درشكه‌چي كروك را كشيديم. همين كه درشكه به راه افتاد، بي‌درنگ، گفتند عجب درس پاكيزه‌اي عجب پاكيزه! (تعبير پاكيزه كه چند بار تكرار كردند از خود ايشان است). عرض كردم، بله آقا، ملاحظه فرموديد ... اگر چيزي خدمتتان عرض شده است خلاف واقع است. فرمودند، نه، پاكيزه،‌ پاكيزه – بعد اضافه كردند: - پس چطور رد هم نكردند، مي‌گويند ايشان فلسفه را رد مي‌كند. عرض كردم، اين را هم ظاهراً خلاف خدمتتان عرض كرده‌اند، اگر گفته‌اند كه ايشان مطالب را ناقص و دست و پا شكسته مي‌گويد، تا قابل رد باشد، و سپس في‌المجلس هر طور شده آنها را رد مي‌كند، هرگز اينطور نيست. ايشان درس فلسفه را – تمام و كمال – مي‌گويد و ادامه مي‌دهد، و هر 15 تا 20 روز يك‌بار، هنگامي كه فصول و مطالبي تمام مي‌شود، و حق مطلب از نظر تدريس علمي ادا مي‌گردد، و مي‌خواهند وارد مطلب ديگر و فصل ديگري بشوند، هر جا مطلب اشكالي داشته باشد، يادآوري مي‌كنند، كه اين مباني و مطالب و دلايل – طبق بحث‌هايي مستند كه عرضه كرده‌ايم – ناتمام است. چون ايشان بحث‌هايي عميق دارند كه اصحاب درس ايشان با آنها آشنايند و آن مباني را مي‌دانند و از نقدها و نقض‌ها آگاهند، با ارجاع به آنها نظرهاي انتقادي را گوشزد مي‌كنند، و سپس وارد بحث بعدي مي‌شوند، و به‌كمال مطالب را شرح مي‌دهند و گاه مدتي درنگ مي‌كنند تا ابعاد گوناگون بحث، و وجوه يا دلايل فلسفي و عرفاني، روشن شود و حق مطلب ادا گردد. و حتي گاه ديگر كتب و مدارك را مي‌آورند، و همه جوانب مطلب را مي‌سنجند و تكميل مي‌كنند. مجدّد آقاي ميلاني تعريف و تأييد كردند.

سپس گفتم: درس معارف قرآني هم دارند كه جداست، و روز پنجشنبه و جمعه گفته مي‌شود. اساس آن درس بيان اصول معارف قرآني است. نهايت هر جا به بحثي فلسفي و عرفاني مربوط شود، بدان بحث نيز اشاره مي‌كنند، و موارد نقد و اشكال و عدم انطباق و نابجايي تأويل را يادآور مي‌شوند، و ايشان طلاب و فضلا را از «تعبّد در عقليّات» و «تقليد در معارف» پرهيز مي‌دهند.

مي‌گويند مطالب معارف و اصول چنان نيست كه در آنها تعبد و تقليد روا باشد، و بگوييم چون بزرگي گفته است پس بايد پذيرفت (نقل مطالب و عبارات به‌تقريب).

روشن است كه تأييد شخصي چون آقاي ميلاني حجت بود. ايشان خلاف‌گو نبود و نيازي نيز به خلاف‌گويي نداشت و تأييد وي براي ما دلگرم‌كننده نيز بود. چون آقاي ميلاني خود از اساتيد مسلّم فلسفه بود و فلسفه‌داني ماهر بود، و شاگرد مبرّز و منحصر به فرد صاحب «نهايةُ‌الدّراية»، و منظومه «تحفةُ الحكيم» (كه برخي آن را بر منظومه سبزواري ترجيح داده‌اند) بود.»

برگرفته از کتاب مكتب تفكيك تالیف محمد رضا حکیمی

حضرت آیت الله سیدان اندیشه مکتب تفکیک را تشریح کرد.

متن زیر مصاحبه ای است که در باب تشریح اندیشه ها و افکار مکتب تفکیک با

حضرت آیت الله سید جعفر سیدان (دامت برکاته)

به عمل آمده است. متن کامل این مصاحبه در پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله سیدان به آدرس: www.seyyedan.com موجود می باشد.

 

سؤال: مكتب تفكيك را توضيح داده و روش صحيح را براى فهم معارف حقّه چه روشى مى‏دانيد؟

جواب: بسم اللَّه الرحمن الرحيم مقصود از مكتب تفكيك جدا سازى گفته‏هاى بشرى از معارف وحيانى و حفظ خلوص معارف و شناختهاى اعتقادى مكتب اهل بيت، به دور از آميختگى با نحله‏ها و مكتبهاى فلسفى و عرفانى بشرى است. عموم فقهاء اماميه بر استقلال و غناى معارف وحيانى اعتقاد داشته و تفكيك اين حقايق را از افكار بشرى (فلسفى و عرفانى) ضرورى مى‏دانند بدين جهت از اين ديدگاه به نام (نظريّه تفكيك) نام برده شده است. اين مكتب، مكتب جديدى نيست. اين مكتب داراى واقعيتى است تاريخى كه سابقه آن به صدر اسلام بلكه به بعثت رسول مكرم اسلام مى‏رسد و مبناى سلوك عموم فقهاء و علماء اماميه است. آرى تاريخ اين مكتب تاريخ بعثت رسول مكرّم اسلام است، زيرا پيامبر گرامى اسلام افكار پيشين فلاسفه و عرفاء را كه سابقه چند صد ساله دارند تكرار ننموده و حقايق ديگرى بيان داشته‏اند و مسائلى كه آورده‏اند تنها در مورد حلال و حرام و طهارت و نجاست و بيان معاملات صحيح و باطل و دستوراتى براى زندگى (كه البته آنها هم از أهميّت بسيار برخوردار است) نبوده است بلكه مهمترين مسأله انبياء و پيامبر گرامى اسلام تكامل بخشيدن بعقول و رشد ارواح و نفوس انسانى ومعارف الهيه است، آرى اسلام عزيز اين آخرين مكتب وحى عاليترين حقايق را در مسأله خداشناسى و صفات حضرت حق و لقاء اللَّه و معرفت ربوبى و مسائل مربوط به جهان، به بشريّت عرضه داشته است، و در مباحث حدوث و قدم و جبر و تفويض و اختيار، قضاء و قدر، دعا و نيايش، حقيقت انسان و عقل و زندگى و عوالم قبل از اين عالم و بعد از اين عالم مطالب مهمه‏اى را ابلاغ و تبيين نموده است و از واضحات است كه فقهاء اماميه عموماً با تكيه به اين بيانات وحيانى، و با توجه به اينكه اصل اثبات خداوند متعال و رسالت نبى مكرم اسلام با تعقّل روشن اثبات گرديده است مطالب مهمه اعتقادى را تعقيب نموده و به آنها متعهد مى‏باشند.

بنابراين قسمت اول سؤال كه «مكتب تفكيك چيست» در حدّ لازم توضيح داده شد.

قسمت دوم سؤال:

مطلب ديگرى كه در سؤال مطرح شد اين است كه روش صحيح در فهم معارف حقّه چه روشى است؟

در اين مورد گوئيم: با توجه به اينكه اساس حركت صحيح، حركت عقلانى است و آنچه سند و حجّت براى انسانها است همان درك روشن و خردمندانه است و عقل است كه ابزار مختلف مناسب با كشف حقايق را بكار مى‏گيرد و حقايق را كشف مى‏كند. آرى راه و روش صحيح همان است كه از نيروى نورانى عقل استفاده شود و آنهائيكه با راهنمائى عقل به حقانيّت وحى رسيده‏اند و وحى را بحكم عقل منبع وسيع و بى خطا و تبيين كننده حقايق مى‏دانند (1) بديهى و روشن است كه روش صحيح براى آنان در درك معارف حقّه، تعقّل و تفكّر در وحى و با چراغ عقل از اين منبع وسيع و بى مانند استفاده كردن است.

سؤال: گاهى گفته مى‏شود با اينكه وحى را بحكم عقل پذيرفته و به آن رسيده‏ايم چگونه مى‏شود كه براى كشف معارف، عقل را ناديده گرفته و آنچه بوسيله عقل حجت شده است ميزان و ملاك قرار گيرد و عقل خود كنار زده شده و از حجّيت ساقط گردد و فقط وحى تكيه كار معارف حقه باشد.

جواب: در پاسخ سؤال اول مطالبى تذكّر داده شد كه موردى براى اين سئوال باقى نمى‏گذارد با اين حال براى روشن شدن جواب، مطالب زير يادآورى مى‏شود.

1 ـ بديهى است مطالبى كه عقل به روشنى آنها را مى‏فهمد و مورد قبول عموم عقلا است مسائلى محدود و انگشت شمار است و بسيارى از مسائل از شعاع نور عقل عموم عقلا بدور است و آنچه براى عموم عقلا روشن و از مدركات أوليّه عقل است (مانند اينكه معلول بدون علت ممكن نيست و اجتماع ضدّين و اجتماع نقيضين محال است و دور و تسلسل باطل است و محيط اكبر از محاط است و مجموعه‏اى منظّم و هدف دار و حساب شده نشان دهنده علم و شعور است) تغيير ناپذير و هرگز اين مطالب از وحى گرفته نمى‏شود بلكه وحى به اين مطالب روشن عقلانى ثابت شده و متكى است و هيچگاه چنين درك روشن عقلانى كنار زده نمى‏شود. و نيز آنچه بر اساس اين حقايق روشن متكى است مورد قبول است.

2 ـ بديهى است كه عقل خطا نمى‏كند و اگر عقل كه ميزان درك مطالب است خطا كند ميزانى براى شناخت صحيح از ناصحيح و حق از باطل نخواهيم داشت و هرگز مطلبى به ثبوت نخواهد رسيد، ولى عاقل بخاطر علل مختلف مانند نرسيدن بمقدمات لازمه در درك مطالب و يا غلبه خواسته‏ها و هواهاى گوناگون نفسانى و يا عدم دقّت و أمثال آن اشتباه مى‏كند و از اين جهت است كه مى‏بينيم بزرگان از عقلاء در اكثر مسائل مهمه معارفى با يكديگر اختلاف دارند، اختلافى بين نفى و اثبات و بسيار شگفت‏انگيز!

3 ـ هر كجا كه مطالب منتسب به وحى با مدركات أوّليه و قطعيّه عقل مخالف باشد، وحيانى بودن آن مردود، و در صورت قطعيّت سند توجيه خواهد شد، گرچه چنين چيزى در مدارك وحيانى نيست، مگر آنكه قبل از هر توجيهى، وحى خود آن را توجيه نموده و حقيقت را روشن ساخته است. (2)

بنا بر اين هرگز عقل كنار زده نمى‏شود بلكه در مواردى كه عقل دسترسى به آن ندارد از قبيل مسائل مربوط به معاد و عوالم بعد از اين عالم و عوالم قبل از اين عالم و مانند آن از وحى استفاده مى‏كند. و چون در مسائل اختلافى بين عقلاء مطلب از بداهت برخوردار نيست و الّا اختلاف نمى‏شد، وحى كه به حكم روشن عقل پذيرفته شده است مرجع و حجّت خواهد بود و بايد متوجّه بود كه در بسيارى‏از موارد هم مدارك وحيانى تعليم دهنده است و مراجعين به مدارك وحيانى متعلّم من ذى علم مى‏باشند.

از آنچه گفته شد بخوبى مى‏يابيم كه با توجّه به محدود بودن شعاع عقل عموم عقلاء (به تصديق همه عقلاء) و با توجّه به خطا كارى عاقل بحكم اختلاف فراوان در مطالب مهمّه و گرنه اختلاف در آنها نمى‏شد و با توجّه به پذيرفتن وحى به عنوان منبع وسيع و بدون خطا در تبيين حقايق، روش صحيح براى كسب معارف همان تعقّل در وحى و استفاده از مكتب وحى بحكم عقل مى‏باشد و عقل نيز در جايگاه ارزنده خود مستقر و ارزش خود را دارا است.

تذكر مهم

خطرى كه در رعايت نكردن اين روش حتى علاقه‏مندان به مكتب وحى را تهديد مى‏كند اين است كه اگر از روش تعقّل در وحى (آنچه وحى بودنش مستند و دلالتش روشن است) استفاده نشود چه بسا مطالب و مبانى نادرستى در نفوس افرادى كه در جستجوى رسيدن به معارف و حقايق مى‏باشند، رسوخ كند و هنگامى كه به وحى مى‏رسند و وحى را با آن موافق نمى‏بينند به توجيه وحى گرفتار شده تا آنجا كه ضد وحى را مستند به وحى نموده و مستفاد از وحى مى‏دانند و از آنچه به آن دل بسته‏اند نمى‏توانند خود را آزاد نمايند و به ندرت افرادى اين چنين متنبّه و مستبصر مى‏شوند، بعنوان مثال يكى دو نمونه‏اى از ده‏ها مورد از مباحث توحيد و معاد يادآورى مى‏شود.

در مسأله توحيد

كار به آنجا مى‏رسد كه در كتاب ممّد الهمم در شرح فصوص الحكم تأليف يكى از معاريف فعلى فلسفه و عرفان (3) در ص 514 در ترجمه مطلب ابن عربى در فصّ هارونى چنين مى‏نگارد:

«موسى بواقع و نفس الامر و به امر توحيد اعلم از هارون بود. چه اينكه مى‏دانست اصحاب عجل چه كسى را پرستش مى‏كردند. زيرا او عالم بود كه خداوند حكم فرموده كه جز او پرستش نشود و آنچه را حكم فرمود غير آن نخواهد شد پس جميع عبادتها عبادت حق تعالى است و لكن «اى بسا كس را كه صورت راه زد» بنا بر اين عتاب موسى برادرش هارون را از اين جهت بود كه هارون انكار عبادت عجل مى‏نمود و قلب او چون موسى اتساع نداشت. چه اينكه عارف حق را در هر چيز مى‏بيند بلكه او را عين هر چيز مى‏بيند (غرض شيخ در اين گونه مسائل در فصوص و فتوحات و ديگر زُبر و رسائل‏اش بيان اسرار ولايت و باطن است براى كسانى كه اهل سرّند. هر چند به حسب نبوت تشريع مقرّ است كه بايد توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنانكه انبياء عبادت اصنام را انكار مى‏فرمودند.)»

توجّه داريد كه از مطالب قطعى قرآن و مكتب وحى كه همه انبياء بر آن اصرار داشته‏اند نفى جدّى شرك است و در خصوص پرستش گوساله سامرى عبارات شديد قرآن كريم در برخورد با گوساله پرستان تا آنجا است كه توبه آنان به كشتن يكديگر اعلام مى‏شود و حضرت موسى «على نبينا و آله و عليه السلام» غضبناك شده در حدّى كه با حضرت هارون برخورد ناراحت كننده‏اى دارد.

آنگاه در عبارت مذكور مى‏گويد كه ناراحتى حضرت موسى «على نبينا و آله و عليه‏السلام» براى منع نمودن هارون از عبادت عجل بوده است و به علاوه امضاى مطلب ابن عربى در بين الهلالين نوشته است كه منع انبياء از پرستش بُتها براى توده مردم بوده است نه اهل سّر و ولايت و باطن و شگفت‏انگيز است تناقض هائيكه در اين عبارات وجود دارد.

اگر اين چنين است كه حق عين همه چيز است پس حضرت موسى و حضرت هارون يكى مى‏باشند و عتاب كردن يكى ديگر را چه معنى دارد، چه اينكه ديگرى در كار نيست اعاذنا اللَّه من هذه الزلاّت.

توجّه مى‏فرمائيد كه سر تا سر قرآن كريم با جدّيت تمام و قاطعيت توجيه‏ناپذير نفى بت پرستى كرده و در خصوص گوساله پرستى نيز چگونه بشدت مبارزه كرده است (4) ولكن بخاطر شكل گرفتن نفس با مبانى فكرى خود (فلسفى و عرفانى) مى‏گويد كه عبادت هر چيز عبادت خدا است و انبياء توده مردم را از بت پرستى نهى نموده‏اند. در همين بحث توحيد آخوند ملا صدرا چنين مى‏گويد: «عندما طلعت شمس الحقيقة و سطع نورها النافذ فى أقطار الممكنات المنبسط على هيا كل الماهيّات، ظهر وانكشف أنّ كلّما يقع عليه اسم الوجود، ليس الا شاناً من شئون الواحد القيّوم و لمعة من لمعات نورالانوار فما وضعناه اولاً بحسب النظر الجليل من أنّ فى الوجود علة و معلولاً أدّى بنا أخيراً من جهة السلوك العلمى و النسك العقلى الى أن المسمّى بالعلّة هو الاصل و المعلول شأن من شئونه و طور من أطواره و رجعت العلية و الافاضة الى تطور المبدء الاول باطواره و تجليه بانحاء ظهوراته». (5)

و امّا در مسأله معاد

يكى از موارد در مسأله معاد اين است كه آخوند ملاصدرا در اسفار اصرار دارد بر اينكه عذاب براى خالدين در جهنم عذب و گوارا مى‏گردد، و چون مبانى و افكار ساخته و پرداخته ايشان و امثال ايشان در نفوسشان رسوخ كرده و براى خود مبنائى أخذ كرده‏اند و بر اثر شبهاتى به مطالبى انس گرفته‏اند، با اينكه مسأله عذاب و رنج‏و گرفتارى شديد و شكنجه‏هاى گوناگون براى خالدين در نار (معاندين با حضرت حق) از قطعيات قرآن و حديث است.

با اين حال گفته‏اند كه خالدين در جهنم از آتش و ديگر وسيله‏هاى گرفتارى در دوزخ نه تنها رنج نمى‏برند بلكه بسيار خوش و خوشنود و در لذت كامل بسر مى‏برند.

آرى با اينكه قرآن كريم مى‏فرمايد:

«خالِدينَ فِيهَا لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ العَذابُ وَلا هُمْ يُنْظَروُنَ» (6)

و مى‏فرمايد: «وَما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» (7)

و مى‏فرمايد: «يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيْمٌ» (8)

و مى‏فرمايد: «اِنَّ الَّذِيْنَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نارَاً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدلّْنا جُلُودَاً غَيْرَها لِيَذُوقُوا العَذابَ» (9)

و نيز در دهها آيه ديگر خلود در نار و گرفتارى و رنج را اعلام مى دارد. با اين همه ملا صدرا در أدله خود بعنوان تأييد مطلب، از ابن عربى نقل مى‏كند:

«فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و مافيها من لدغ الحيّات والعقارب كما يَلْتَذُّ أهل الجنّة بالظلال والنور ولثْم الحسان من الحور» (10)

و چون منتقل نشده‏اند كه مخالفت با حقيقتى لا يتناهى و عظمت بى حدّ حضرت حق و عناد به اختيار با مالك مطلق و قدرت و جلالت نا محدود عذاب نامحدود را مستحق مى‏گردد و از آيه شريفه «وَ لَو رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ» (11) و جمله شريفه حضرت سجاد عليه السلام «و لقد كان يستحق فى اوّل ما همَّ بعصيانك كلَّ ما أعددت لجميع خلقك من عقوبتك» (12) غفلت نموده‏اند.

و بخاطر شبهه كاملاً مردود (القسر لا يدوم) و امثال آن كه در مباحث مربوطه به تفصيل بررسى و ابطال شده است به چنين مطلب ناصحيحى قائل شده‏اند.

كه طينت خالدين در نار عوض مى‏شود و با دوزخ مناسب، بلكه اينان از ابتداء براى همين خلق شده‏اند و خداوند اين چنين خواسته است و گفته‏اند همين است معناى «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرَاً مِنَ الِجنِّ وَالإِنْسِ» (13) و لام «لجهنم» را لام غرض بمعناى حقيقى گرفته‏اند و از اينكه اين لام لاى عاقبت است بمانند «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمُ عَدُوَّاً وَ حَزَنَاً» (14) فراموش كرده‏اند تا آنجا كه «وَ حِيْلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ» (15) را معنى كرده كه در دوزخ به اصل اوليه خود بر مى‏گردند و در اين دوران كه عذاب نداشته‏اند بين آنها و آنچه اقتضاء اساس خلقت آنهاست فاصله افتاده است.

در هر حال مقصود تذكر به اين خطر مهم است كه وقتى انسان با پذيرش وحى از تعقّل در وحى غفلت مى‏كند، و از ابتدا با افكار خود و افكار بشرى در جستجوى معارف قرار مى‏گيرد، در نتيجه نفس انسان با مطالبى شكل مى‏گيرد كه در برخورد با نصوص وحى اين چنين به توجيه و تأويل بر ضد اصول وحى اصرار مى‏ورزد (16) اعاذنا اللَّه من هذه الزلات.

قسمت دوم مصاحبه با حضرت آیت الله سیدان (دامت برکاته)

سؤال: گفته مى‏شود كه فلسفه به عنوان ابزار در جواب ملحدين و منكرين خداوند متعال نقش مهم و اساسى دارد، و لذا از اهميت بسيارى برخوردار است به اضافه اين مطلب گويند: فهم مطالب دقيقه، خُطب و احاديث در گرو دانستن مبانى فلسفى است و بدون دانستن فلسفه نمى‏توان بدرستى از آنها استفاده كرد.

جواب: در جواب اين سؤال به عرض مى‏رسد مطالبى كه در كتب فلسفى مطرح است به دو بخش تقسيم مى‏شود.

بخش اول: بعضى از مسائلى كه در كتب فلسفى مطرح است همان قواعد قطعيّه عقليه است كه عموم عقلاء در فطرتشان وجود دارد و همه قشرهاى از عقلاء در جوامع مختلف با توجه به همان قواعد، به كار خود پرداخته و مى‏پردازند.

گرچه عبارات اصطلاحى و علمى آن قواعد را ندانند مانند نياز معلول به علت و عدم امكان تحقق معلول بدون علت و استحاله اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين و اينكه هر چه محدود است معلول است و هيچ معلولى نمى‏تواند قائم بالذات باشد و استحاله دور و تسلسل و حكايت كردن نظم مداوم از ناظم آگاه و توانا و مانند اين مطالب و در هر نوشته‏اى هم كه اين مطالب روشن بحث شده باشد بهتر است از آن استفاده شود.

بخش دوم: مسائل مطرح شده در فلسفه، مسائل نظرى إختلافى است از قبيل اصالت وجود يا ماهيت، و وحدت وجود يا تباين وجودات، و وحدت تشكيكى و يا اطلاقى در وجود، و سرايت قاعده «الواحد لا يصدر منه إلّا الواحد» بر ذات مقدس حق، و «الشى‏ء ما لم يجب لم يوجد»، و مسأله صورت و هيولى، و حركت در جوهر، و «بسيط الحقيقة كلّ الاشياء وليس بشى‏ء منها» و مانند اينها،وازاين قسم است نتائجى كه از اين مطالب و امثال آن در فلسفه و حكمت گرفته شده است. (17)

و اما آنچه در پاسخ منكرين خداوند متعال و ابطال مقالات آنان از فلسفه استفاده مى‏شود از مطالب بخش اول است و آنها مسائل قطعيّه و قوانين بديهيه فطريّه است كه در همه علوم ميزان مباحث و مورد قبول همگان و در فلسفه هم بحث شده است. و عرض شد كه هر جا بهتر بحث شده باشد شايسته است از آن بيشتر استفاده شود و آن مسائل در قرآن و حديث كاملاً مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است و با همين قواعد و تسلّط به همين مطالب قطعيّه، خُطبه‏ها و احاديث معارفى و توحيدى روشن مى‏گردد.

و در اين مسأله ترديدى نيست كه اين بخش در حقيقت در انحصار فلسفه نيست و مورد قبول همه است و آنچه مورد انتقاد است بخش دوم مى‏باشد.

و با توجه به بخش دوم كه مورد اختلاف و از مباحث نظرى است روايات و خُطب روشن نشده بلكه با توجه به اين بخش و اختلاف مبانى و نظرات گوناگون، تحيّر در فهم خُطب و احاديث بيشتر مى‏شود. بنا بر اين آنچه ابزار ابطال مقالات منكرين حضرت حق و فهم خُطب و احاديث مشكله به آن وابسته است يك سلسله مسائل قطعى است و آنها از عموميت نزد عقلاء برخوردار است و هر كس از تعقّلِ قويترى برخوردار باشد از آن خُطب و احاديثِ مشكله بهتر استفاده مى‏كند و آنچه مورد انتقاد است مسائل گفته شده در بخش دوم و تكيه بر ادله نظريه غير متكى به ضروريات است كه در فلسفه بسيار مطرح‏اند.

و به همين معنا كلام شيخ انصارى‏قدس سره در باب قطع كتاب رسائل نظر دارد: «و أوجب من ذلك ترك الخوض فى المطالب العقلية النظرية لادراك ما يتعلق باصول الدين فانّه تعريض للهلاك الدائم والعذاب الخالد و قد اشير الى ذلك عند النهى عن الخوض فى مسئلة القضاء والقدر»

سؤال: گفته مى‏شود كه در بسيارى از نوشته و گفته‏هاى علاقه‏مندان به مكتب تفكيك اختلاف فلاسفه را دليل بر بطلان روش فلاسفه دانسته‏اند در حاليكه اين اختلاف در فقه هم بوضوح مشخص است و اختلاف فقهاء را دليل بر بطلان روش آنها نمى‏دانيد در اين مورد چه توضيحى داريد.

جواب: در اين مورد عرض مى‏شود كه اگر مقصود از روش فلاسفه استفاده از عقل با تكيه بر اصول روشن عقلانى در جستجوى معارف و مطالب بودن است، چنين روشى هرگز ابطال نمى‏شود و معتقديم كه هر كس با اين روش عقلانى حركت كند به وحى رسيده و روشى را كه گفتيم صحيح است انتخاب خواهد كرد (18). و استفاده از آن مسائل روشن عقلانى كه در پاسخ سؤال قبل بعنوان بخش اول ناميده شد لازم، و راه رسيدن به حقايق همان است، و آنچه از اختلاف فلاسفه استفاده مى‏كنيم اين است كه در مسائلى كه در پاسخ قبل با عنوان بخش دوم ياد شد و اختلاف اقوال. و اختلاف شديد در اكثر مسائل مهمّه نشان دهنده آن است كه فلاسفه حركت عقلانى به معناى حقيقى ننموده‏اند، نه اينكه نخواسته‏اند كه عقلانى حركت كنند بلكه نتوانسته‏اند كه حركت عقلانى داشته باشند.

زيرا اگر حركت عقلانى مى‏بود اين چنين اختلاف در مهمترين مسائل در حدّ نفى و اثبات بوجود نمى‏آمد.

و چنين اختلافى دليل بر آن است كه يا هيچ يك از طرفين اختلاف به واقع نرسيده‏اند و يا احتمالاً يكى از آنها بواقع رسيده و ديگران در اشتباه مى‏باشند در حالى كه هر يك مدّعى رسيدن به حق و حقيقت مى‏باشند در نتيجه مى‏گوئيم كه اختلاف مذكور در مسائل ياد شده نشان دهنده آن است كه حركت، حركت عقلانى به معناى واقعى نيست بلكه بصورت حركت عقلى است و چون عقل به روشنى ما را به وحى ارجاع داده است و متأسفانه با قبول وحى قولاً ولى عملاً همان روش معروف فلسفى (19) را كه تقييدى در حركت فلسفى نيست و از ابتداء به شرع و وحى و ديانت توجّهى نمى‏شود انجام شده است، عذرى در اين اختلاف و اشتباه در كار نيست البته اگر اساس حركت علمى گروهى بر اساس عقل و استفاده از وحى باشد و در برداشت از وحى با ضوابط مربوطه اختلافى بوجود آيد بازهم مى‏گوئيم بيش از يكى از آنها احتمال درك واقع و رسيدن به حقيقت را ندارد و در اين جهت كه اختلاف نشانه نرسيدن به واقع است تفاوتى در كار نيست ولى در صورت اوّل طريق ناامنى را پيموده‏اند در حالى كه حجّت عقلانى براى چنان حركتى نداشته‏اند و در صورت دوّم با حكم عقل بر اساس حجّت حركت كرده‏اند و معذورند.

با توجه به آنچه گفته شد مشخص گرديد كه روش فقهاء در فهم احكام نيز بخاطر اختلاف شان نشانه عدم وصول بعضى از آنها در موارد اختلاف به واقع مى‏باشد. ولى چون به تكليف خود كه مراجعه به كتاب و سنت و بيانات ائمه معصومين عليهم السلام است عمل نموده‏اند معذورند و خود هم ادعاى قطع ندارند ولى آنها كه وحى را قبول نموده و در عين حال در رسيدن به معارف حقه رعايت وحى را نكرده و عملاً به همان تفكّر و تعقّل محدود خود اكتفاء نموده‏اند و به اختلاف شديد گرفتار شده‏اند معذور نمى‏باشند.

البته همان طور كه در گفتار گذشته گفتيم در صورتى كه براساس مكتب وحى كه بحكم قطعى عقل قبول شده است در مسائل اعتقادى هم تحقيق كنيم و بازهم به اختلاف منجر گردد بديهى است كه احتمال رسيدن به واقع در يك قول بيشتر نخواهد بود ولى معذور خواهيم بود و از اين نكته نبايد غفلت كرد كه در مسائل اعتقادى بحمداللَّه مطالبى كه بعنوان وحى به ما رسيده است هماهنگ و بسيار به ندرت اختلافى ديده مى‏شود و با مراجعه به قرآن و حديث اين معنى بخوبى مشخص مى‏گردد و اگر در مواردى بظاهر اختلافى باشد وحى خود توضيح داده و روشن ساخته است كه اختلافى نيست.

سؤال: اگر گفته شود كه اين مطلب مورد قبول است كه دين غير از فلسفه و عرفان است زيرا منشأ دين وحى الهى است ولى منشأ فلسفه تعقّل بشرى است و منشأ عرفان شهود نفس عارف است اما مطالب ديگرى را ملتزم مى‏باشند كه مورد اشكال است از جمله اينكه اينان از تأويل پرهيز مى‏كنند و ظواهر را حجت مى‏دانند.

جواب: در اين مورد مى‏گوئيم: اساس مطلب همان است كه در سؤال فوق مورد قبول قرار گرفته است ولى مطلب آخر سؤال از جمله مطالبى است كه بدون دليل به مكتب تفكيك نسبت داده شده است. (در مكتب تفكيك از تأويل پرهيز مى‏شود و ظواهر را حجت مى‏دانند) با اينكه تأويل و توجيه در مواردى كه درك بيّن عموم عقلاء بر خلاف آن ظاهر باشد از مسلميات است و همان درك روش عقلاء بر خلاف آن ظاهر خود قرينه است براى آنكه آن ظاهر مراد نيست و بايد آن ظاهر تأويل و توجيه شود منتهى مطلب اين است كه با توجه به اينكه گوينده در مقام تخاطب و تفهيم است و ظاهر گفتار آن مخالفتى با درك عموم عقلاء ندارد و قرينه‏اى بر اراده خلاف ظاهر آن گفتار نيست، به آن ظاهر اخذ شده و گفته مى‏شود كه همان ظاهر مقصود مى‏باشد.

و اگر آن ظاهر با آنچه فردى خود خلاف عقل بداند ولى بسيارى از عقلاء بلكه عموم عقلاء خلاف عقل ندانند. همان ظاهر مقصود تلقى مى‏شود گر چه آن فرد كه خود خلاف عقل مى‏داند البته نمى‏تواند آن ظاهر را بپذيرد و اگر در اين دركش مقصر نباشد معذور است و اين مطلب در گفته‏هاى گذشته به صورت زير صريحاً در پاسخ سؤال دوّم تذكّر داده شد و گفتيم:

هر جا كه مطلب مستند به وحى، با مدركات اوليه قطعيه عقل مخالف باشد وحيانى بودن آن مردود و در صورت قطعيت سند توجيه خواهد شد گرچه چنين چيزى در مدارك وحيانى نيست مگر آنكه قبل از هر توجيهى وحى آن را توجيه نموده و حقيقت را روشن ساخته است.

و در پاورقى همان صفحه به آياتى مثال زده شده است.

ولى در صورتى كه گفتار گوينده در حوزه لزوم تأويل كه گفته شد نباشد تأويل بى مورد است و بهتر اين است كه با ذكر موردى از موارد بسيار مطلب روشن‏تر گردد.

در مسأله حشر جسمانى و اينكه همين بدن دنيوى در روز معاد مطرح است و روح به آن تعلّق مى‏گيرد، آيات شريفه قرآن نه تنها ظاهر بلكه بسيارى از آيات شريفه قرآن نصّ و صريح در آن است (20) و عموم عقلاء هم آن را ضد عقل نمى‏دانند ولى مى‏بينيم بخاطر مبانى ساخته افكار بشرى اختلافى، گفته مى‏شود كه اين آيات و آن همه روايات معتبره صريحه (21) بايد تأويل شودو آنچه صحيح است اين است كه روح صورت مثالى باذن خداوند مى‏سازد و با آن خواهد بود و از بدن عنصرى خاكى خبرى نيست و يا اينكه تنها حشر، حشر روحانى محض است؛ در حالى كه صراحت وحى در اين مورد و ضد عقل نبودن آن در عبارت بسيارى از بزرگان بصورت شگفت‏انگيز آمده است كه بعضى از آنها عبارات زير است.

1 ـ مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب تجريد در مقصد ششم در مسأله چهارم مى‏فرمايد:

«والضرورة قاضية بثبوت الجسمانى من دين النبىّ صلى الله عليه وآله مع امكانه».

در اين بيان مرحوم خواجه، هم امكان و ضد عقل نبودن معاد جسمانى را يادآورى نموده‏اند و هم اينكه معاد جسمانى از ضروريات دين اسلام است.

و مرحوم علامه در شرح اين جمله مى‏فرمايد: «و استدل على ثبوت المعاد الجسمانى بانه معلوم بالضرورة من دين محمد صلى الله عليه وآله و القرآن دلّ عليه فى آيات كثيرة بالنصّ مع انه ممكن فيجب المصير اليه و إنما قلنا بأنّه ممكن لأنّ المراد من الاعادة جمع الأجزاء المتفرقة و ذلك جائز بالضرورة» (22)

در بيان اين دو عالم بزرگ مسأله ضرورت دين و اينكه نص آيات گوياى معاد جسمانى مى‏باشد، يادآورى شده است.

2 ـ مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا احمد آشتيانى جامع المعقول والمنقول پس از بيان مطالبى در كتاب لوامع الحقايق فى اصول العقائد ج 2 ص 44 مى‏فرمايد: «فانكار المعاد الجسمانى و عود الارواح الى الاجسام الذى يساعده العقل السليم يخالف نص القرآن بل جميع الاديان و انكار لما هو ضرورى الاسلام اعاذنا اللَّه من زلاّت الاوهام وتسويلات الشيطان».

و در چند سطر قبل اين عبارت فرموده‏اند:

«وقع البحث فى انّ ما ينتقل اليه الارواح فى القيامة الكبرى و يوم الحساب هل هو عين الابدان العنصرية بشمل شتاتها و جمع جهاتها بامره تبارك و تعالى كما يقتضيه الاعتبار... أو لا، بل تنتقل الى صورة المجردة التعليمية نظير القوالب المثالية و صور المرآتيه، ما وقع التصريح به فى القرآن الكريم هو الاول».

آرى از چنين تأويلاتى كه با نصوص وحى مخالف و هيچ دليل عقلى بر لزوم آن تأويل نيست بلكه بعضى از آن تأويلات ضد عقل هم هست پرهيز داريم و اين افتخار را مكتب تفكيك دارد كه با شبهات كذائى نصوص قرآن و فرمايشات أئمه هدى عليهم السلام را تأويل نمى‏كند اما مواردى كه ظاهر مدرك وحيانى، ضد عقل باشد بايد تأويل شود كه البته در تمامى موارد اين چنينى وحى خود بهتر از همه و قبل از همه تأويل و توجيه آنها را بيان فرموده است.

آیت الله مرعشی نجفی: خدا ما رااز فریبکاری های بافندگان عرفان و فلسفه حفظ کند.

در راستای ارائه نظرات علما و بزرگان در خصوص مسائل عرفانی و فلسفی این بار اقدام به درج مطلبی از مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی(بزرگ فرهنگبان میراث اسلامی) می نماییم. با توجه به اینکه در مسائل اعتقادی تقلید به فتوای اجماع فقهای شیعه حرام می باشد، این وبلاگ در مقام القای نظرات بزرگان به خوانندگان نیست(برخلاف آقایان عرفا و فلاسفه که قائل اند هر چه بزرگان گفته اند نباید در آن چون و چرا کرد چون آنان بیشتر از ما می فهمند!!!)و فقط قصد دارد که راه را برای تحقیق هموار نماید. آنچه که به وفور نشر داده شده و می شود و تبلیغ شده و می شود، نظرات اهل عرفان و فلسفه است و حقیقتا جای نقد این کلمات خالی است. ان شا الله که بتوانیم قدمی مثبت در راه ایجاد فضایی آزاد برای مباحثات علمی به دور از تعصبات و اغراض برداریم. مطلب ذیل به نقل از کتاب شریف احقاق الحق جلد ۱، ص۱۸۲و۱۸۴و۱۸۵درج می گردد. از آنجا که متن کتاب احقاق الحق عربی است، ترجمه فارسی آن را در ذیل می آوریم که قابل استفاده بیشتر برای خوانندگان وبلاگ باشد.

(( از نظر من مصیبت صوفیان برای اسلام، از بزرگترین مصایب است زیرا ارکان اسلام را منهدم ساخت و بنیان آن را تَرَک داد. س از جستجوی عمیق و گردش در میدان های کلمات آنان و اطلاع از مطالب مخفی آنان و یافتن رازهای پوشیده آنان در پی دیدار با سران فرقه های تصوف، بر من روشن شد که این درد، از راهبان نصارا به دین اسلام سرایت کرده و گروهی از اهل سنت مانند: حسن بصری و شبلی و معروف و طاووس و زهری و جنید و دیگران آن را گرفتند، سپس از آنان به شیعه سرایت کرد تا اینکه کارشان بالا گرفت و پرچم هایشان برافراشته شده و به گونه ای که از اساس دین سنگی را روی سنگ دیگر باقی نگذاشتند. آنان نصوص کتاب و سنت را تاویل کردند و با احکام فطری عقلی مخالفت نمودند و به وحدت وجود و حتی موجود ملزم شدند و در عبادت وجهه گرفتند و بر اوراد آکنده از کفر و اباطیل که روسای آنها می ساختند، مداومت کردند و به چیزی پایبند گردیدند که آن را ذکر خفی قلبی می نامیدند و از سمت راست قلب شروع می شد و به سمت چپ خاتمه می یافت.

آیت الله العظمی مرعشی نجفی

گاهی آن را سفر از حق به خلق می نامیدند و گاهی نزول از قوس صعودی به قوس نزولی، و بالکعس که از آن به عنوان سفر از خلق به حق و عروج از قوس نزولی به قوس صعودی تعبیر کرده اند، خدا به داد این طامات برسد، پس ترهات خود را به فقه سرایت دادند، همچنین در مبحث نیت و غیر آن و دیدم بعضی از مرشدان آنان را که اشعار مغربی عارف را از روی دیوانش می خواند و گریه می کرد و به آن اعتنا می کرد همچون اعتنایی که به آیات قرآن کریم می شود، جای تاسف است برای قومی، کسانی که قرآن شریف را ترک کنند و دعاهای صحیفه کامله سجادیه را که زبور آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین و سخنان موالی و سروران امامان علیهم السلام را  و مشغول شوند با مثال کتاب مغربی و ...

و دیدم یکی از آنان را که دعوی فضل داشت و از برخی سخنان که به ائمه هدی (علیهم السلام) نسبت داده شده، برای ترویج مسلک خود استفاده می کند مانند:(( لنا مع الله حالات فیها هو نحن و نحن هو)) یعنی برای ما با خدا حالاتی است که در آن حالات او ما هستیم و ما او می باشد. و این بینوا در علم و تتبع و تحقیق و ضبط نمی دانست که کتاب مصباح الشریعه و مانند آن که چنین سخنان منکری در آن ها جمع شده، ساخته ایادی صوفیان اعصار گذشته است که برای ما به ارث مانده است.

خلاصه سخن آنکه:

وانگهی شیوع تصوف و ساختن خانقاه ها در قرن چهارم بود، بعضی از مرشدین آن قرن، وقتی تفنن متکلمین را در عقاید دیدند، از فلسفه فیثاغورث و پیروان او در الهیات، قواعدی را اقتباس نمودند و از لاهوتیات اهل کتاب و بت پرستان، جمله هایی را گرفتند و آن جملات را به لباس اسلام درآوردندو به علم خاصی تبدیل نمودند که آن علم را علم تصوف یا حقیقت یا باطن یا فقر یا فنا یا کشف و شهود نامیدند.

حضرت آیت الله مرعشی نجفی

و در این زمینه کتابها و رساله ها نوشتند و این وضع همچنان ادامه داشت تا آنکه قرن پنجم و قرن های بعدی فرارسید و برخی از زیرکان اهل تصوف میدان میدان وسیعی را آماده یافتند تا به اسم ولایت و غوثیه و قطبیه و دعوی تصرف در ملکوت با قوه قدسیه، چه رسد به ناسوت، در میان جاهلان، مقام شامخی همچون مقام نبوت و حتی الوهیت به دست آورند.

آنان با مقالاتی مبنی بر تاویلات مزخرف و کشف خیالی و رویاها و اوهام، فلسفه تصوف را توسعه دادند و کتاب های پیاپی بسیاری مانند کتاب تعرف و دلالت و نصوص و شروح آن و نفحات و رشحات و مکاشافت و انسان کامل و العوارف و المعارف و التاویلات و غیره که پر از حکایت های دروغ و قضایای کاملا بی معناست نوشتند.

وقتی کالای آنان بازار پیدا کرد و نامشان مشهور شد و بازارشان گرم گردید،به فرقه ها و دسته های مختلف تقسیم شدند و عوام و سفلگان را با حدیث جعلی (( الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق)) اغفال کردند. و برای  هر فرقه ای که از دیگران متمایز گردند، علامت هایی را قرار دادند، بعد از اشتراک همه آنان ذر اموری مانند شارب و گرفتن وجهه و تجمع در حلقه های ذکر عاملهم الله و جزای آنان را در آنچه بر سر اسلام آوردند.

خداوند ما و شما رااز فریبکاری های بافندگان عرفان و فلسفه و تصوف حفظ کند و ما و شما را از کسانی قرار دهد که به آستانه اهل بیت پیامبرخدا(ص) روی می آورند و کسی را جز آنان نمی شناسند. آمین آمین.))

 

علامه مجلسی: نشر کتب فلاسفه بدعت خلفای جور!

علامه مولی محمدباقرمجلسی(ره):

این جنایت بر دین اسلام و

شهرت و نشر دادن کتاب های فلاسفه در بین مسلمین از بدعت های خلفای جور بوده که با ائمه معصومین (ع)دشمن بوده اند.

 علامه محمدباقرمجلسی

آنها به این منظور مطالب فلاسفه و کتب آنها را بین مسلمین رواج دادند که مردم را از ائمه معصومین و از شریعت روشن اسلام منصرف و روگردان سازند.

(بحار الانوار ج۵۷ ص۱۹۷)

استفتا از حضرات آیات روحانی، صافی گلپایگانی و میلانی در مورد ابن عربی!

سوال: نظر مبارك در مورد شخصيت، افكار، عقايد و مذهب ‏ابن‏ عربى ‏چيست؟ كسى كه هر چند امثال شيخ بهايى(ره) در "اربعين" و قاضى نورالله‏ شوشترى(ره) در "مجالس المومنين" وى را تأييد كرده و از او تجليل‏نموده‏اند و قائل به تشيع او شده‏اند. اما همچون فيض كاشانى(ره) در "بشارة الشيعه" وى را متهم به اختلال ‏عقل كرده و از زمره گمگشتگان و گمراهان به حساب مى‏آورد و چون ابن‏عربى، خود را در "فتوحات" مستغنى از شناخت امام زمان(س) دانسته ‏وى را ملامت كرده و محكوم به مرگ جاهليت نموده است. و نيز محدث‏نورى(ره) وى را در ميان علما و نواصب عامه دشمن‏ترين با شيعه مى‏داند و لذا ملاصدرا را به جهت ستايش ابن عربى مذمت مى‏كند. اما از طرف ديگر بزرگانى همچون مقدس اردبيلى، در "حديقة الشيعه"، علامه مجلسى(ره) در عين "الحيوة" آقا وحيد بهبهانى و برخى ديگر وى را به جهت كلمات كفرآميزش در فصوص و يا فتوحات تكفير كرده‏اندو او را وحدت وجودى ملحدى مى‏دانند. و ثانياً از آنجا كه عرفان مصطلح امروزى مكتبى است درس آموخته ازعقايد و انديشه‏هاى ابن عربى و بسيارى از عرفاى شيعه (حتى ازميان ‏فقها) درقرون اخير فصوص و يا فتوحات وى را در اعلا مرتبه عرفان ‏نظرى تدريس يا تحشى و يا تشريح نموده‏اند. چون عظيمى از جوانان‏ شيعه كه خواستار عرفان حقيقى و منظور نظر امام زمان(ع) مى‏باشند به‏ سرگردانى و حيرت دهشتناكى دچار شده‏اند؛ لذا در وانفساى فقدان امام ‏سلام اللَّه عليه، جهت دستور وارده به حضرتعالى رجوع نموده و از شما كه ‏نائب حضرتش و حجت او برمائيد عاجزانه التماس دعا داشته، طالب‏ارشادات و رهنمودهاى حضرتتان مى‏باشيم. خداوند متعال سايه عزتتان‏ را بر سرمان مستدام بدارد و شما و ما را در زمره منتظران و ياران‏امام (ع) قرار دهد.
 
آیت الله روحانی
 
جواب: باسمه جلت اسمائه
هو العالم؛ راجع به محى الدين بهترين كلام، كلام فيض كاشانى است والا كلمات او قابل توجيه ‏نيست. مراجعه كنيد به موارد ذيل: 1- استغناء از وجود امام زمان(عج) 2- نجات جميع ملل از عذاب 3- نوح را اهل تفرقه پنداشتن. 4- روافض را به صورت خنازير ديدن. 5- التزام به وحدت وجود. مثلاً مى‏نويسد اعتراض حضرت موسى به هارون ‏در آن زمان كه به طرف قوم خود برگشت و آنها راگوساله پرست ديد، براى اين بود كه چرا نگذاشتى آنها گوساله را پرستش كنند؟ تا آنكه‏ مى‏گويد: عارف كسى است كه خدا را در همه چيز ببيند، بلكه او را عين آن چيز ببيند. يا آنكه‏ مى‏گويد سبحان من اظهرالاشياء و هو عينها؛ هاشم معروف حسنى مى‏نويسد كه محى الدين ‏مدعى شده است كه هنگامى كه مرد با زن‏ مباشرت مى‏كند، خداوند در زن قرار مى‏گيرد و دراين باره به محبت پيامبر(ص) به زنان استدلال‏ كرده است. ملاطاهر قمى مى‏نويسد كه ابن عربى‏ وجود خالق و مخلوق را يكى مى‏داند. در فص‏عيسوى مى‏گويد: نصارى كه كافر شدند براى اين‏بود كه خدا را در عيسى فقط منحصر كردند و گفتند تنها عيسى خدا است و حال آنكه همه عالم‏از غيب و شهود خدا هستند. در فص شعيبى‏مى‏گويد: من عرف نفسه فقد عرف ربه و هر كه‏ خود را شناسد كه خدا است، پس خدا را شناخته، زيرا خداوند به صورت خلق خود است، بلكه عين‏ خلق، حقيقت او است براى اطلاع بيشتر به كتاب"عين الحياة" مجلسى مراجعه كنيد. و اما حقيقت عرفان اختصاص به شخص وجمعيتى ندارد و راه رسيدن به آن، تحصيل عقايدصحيح و عمل به وظايف شرعيه است و عبادات‏ را با حضور قلب انجام دادن است. و اما آنچه ‏مصطلح است بين متأخرين كه اطلاق مى‏شود برجمعيت خاصى، اصل آن دو قسم است: عرفان‏ علمى و عرفان عملى و هر دو قسم شعب مختلفه ‏دارد بعضى در ضلالت و بعضى بهتر. بنابر اين ‏تعريف جامع و همچنين قضاوت نمى‏توان نمود.
 
 
 
 
استفتایی دیگر در همین باب از معظم له

 

استفتا از آیت الله روحانی

 

استفتا از حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی (دامت برکاته)

ابن عربی از منظر آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

 

استفتا از حضرت آیت الله سید علی میلانی (دامت برکاته)

نظر آیت الله میلانی در خصوص ابن عربی

نظرات اعلام و بزرگان دین نسبت به محیی الدین ابن عربی

مولی محمد طاهر قمی: شکی در کفر محیی الدین نیست.

انه اکفر الکافرین باعتقاد اهل الدین. ( تحفة الاخیار ص۱۰۱)

فلا شبهة فی کفره و انه لا دین له. ( تحفة االاخیار ص۱۶۶)

 

مولی محسن فیض کاشانی: کلمات محیی الدین کودکان را هم به خنده می اندازد.

هو - ای این العربی ـ من ائمة الصوفیتهم و من روساء اهل معرفتهم یقول فی فتوحاته: ‌‌انی لم اسال الله  ان یعرفنی امام زمانی و لو کنت سالته لعرفنی... وفی کلامه من مخالفات الشرع الفاضحة و مناقضات العقل الواضحة ما یضحک منه الصبیان و تستهزء به النسوان کما لایخفی علی من تتبع تصانیفه... و فی کتبه و تصانیفه من سوء ادبه مع ادبه مع الله فی الاقوال ما لا یرضی به مسلم بحال فی جملة کلمات مزخرفة مخبطة تشوش القلوب و تدهش العقول وتحیر الاذهان ( بشارات الشیعة ص ۱۵۰)

 

مقدس اردبیلی: محیی الدین از حد کفر و الحاد گذشته است.

تجاوز بعض متاخری الاتحادیة کمحیی الدین الاعرابی و الشیخ عزیز النسفی و عبدالرزاق الکاشی عن الحد فی الکفر و الالحاد و قالوا بوحدة الوجود و ان کل موجود هو الله تعالی الله عما یقولون الملحدون علواْْ کبیراْ (حدیقة الشیعة ص۵۶۶)

 

محقق خوانساری: محیی الدین در حقیقت ماحی الدین(=محو کننده دین) است.

من العرفاء بالباطل  و المین و المتصوفة الذین خسروا فی الدارین٬...محیی الدین العربی الاشبیلی الاندلسی الذی هو فی الحقیقة ماحی الدین و مجانب طریقة الملیین و مدعی الافضلیة علی خاتم النبیین و ختم الولایة به من بین المهدیین و ان الفضیلة للاولیا علی النبیا و انه اخذ المعارف و الاحکام من الله بمثل الایحاء ( روضات الجنات ج۸ ص۶۰)

 

آیت الله سید علی بهبهانی(ره): ارزش ندارد انسان عمرش را به مزخرفات ابن عربی بگذراند. 

نگاه کنید به کلمات محیی الدین بن عربی که از بزرگان این طایفه است و ببینید که چگونه مزخرفاتی از او سر زده است و آیات را به میل خود تاویل می کند. از جمله می گوید: فرعون در بحر وحدت غرق شد و نه در رود نیل و ناجی بود. بنابراین لازم می آید که حضرت کلیم (ع) اشتباه کرده باشد در دعوت فرعون٬ از این گونه مزخرفات بسیار دارد و هرکه بخواهد اطلاع بر مزخرفات او پیدا کند٬ رجوع به مولفات(تالیفات) او کند٬ زیرا وقت انسان شریف تر از این است که به تفصیل مزخرفات او بیردازد. (شرح حال٬ آثار و افکار آیت الله بهبهانی٬ ص۱۶۳ و ۱۳۶۴) 

آیت الله سید عز الدین حسینی زنجانی: ابن عربی ضلالتش  از عمیق ترین ضلالت هاست.

خلاصه این فخر رازی و آن محیی الدین عربی٬ آن هم غزالی و همچنین مولوی و امثال او به قدری گمراهند که ضلالتشان از عمیق ترین ضلالت هاست. (تفسیر سوره مبارکه حمد ص۱۳۹) 

 

علامه خویی:محیی الدین و قیصری غرضی جز هدم اساس اسلام و ایمان ندارند.

لعمری انهما و من حذا حذوهما حزب الشیطان و اولیا عبدة الطلاغوت و الاوثان و لم یکن غرضهما الا تکذیب النبیا و الرسل و ماجاووا به من البیناتو البرهان و هدم اساس الاسلام والیمان وابطال جمیع الشرایع و الادیان و ترویج عبادت الاصنام و جعل کلمةالکفر العلیا و خفض کلمة الرحمن (منهاج البراعة ج ۱۳ ص۱۷۶)

 

استاد جوادی آملی: محیی الدین در میان عرفا بی همتاست!!!

محیی الدین در بین معاریف اهل عرفان بی همتا و در عمودین زمان خویش( گذشته تا کنون) بی نظیر می باشد.( آوای توحید ص۷۸)

بسیاری از مبانی حکمت متعالیه وامدار عرفانی است که ابن عربی پایه گذار نامدار آن می باشد.( آوای توحید ص۷۸)

 

آقای قاضی طباطبایی: محیی الدین از کاملین است!!!

( آقای سید علی ) قاضی طباطبایی٬ از میان عرفا و واصلان کوی حقیقت٬ محیی الدین بن عربی را بسیار می ستودند و او را در معرفت نفس و شهود باطنی فردی بی نظیر می دانستند. (دریای عرفان٬ شرح حال سید علی قاضی طباطبایی ص۳۲)

آقای حسن زاده آملی می نویسد: تنی چند از اساتید بزرگوار ما که در نجف اشرف از شاگردان نامدار سید علی قاضی طباطبایی بودند...از وی حکایت می کردند که آن جناب می فرماید: بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقایق نفسانی در حد محیی الدین عربی نیست  و کسی به او نمی رسد. ( دریای عرفان٬ شرح حال سید علی قاضی طباطبایی ص ۳۲)

مرحوم سید محمدحسین طهرانی به نقل از سید هاشم حداد می گوید: مرحوم آقا ( آقای قاضی) به محی الدین عربی و کتاب فتوحات مکیه وی بسیار توجه داشته و می فرموده اند: محی الدین از کاملین است. ( روح مجرد ص۳۴۲ )

 

آقای حسن زاده آملی: فصوص و فتوحات از کرامات خاص به محیی الدین است!!!

فصوص و فتوحات را باید از کرامات خاص به او دانست ذلک فضل الله یوتیه من یشاء ( احیاگر عرفان٬ پژوهشی در زندگی و مذهب محیی الدین عربی ص ۱۹۸ )

 

علامه طباطبایی: کلمات محی الدین بی همتاست!!!

 در اسلام هیچ کس نتوانسته است یک سطر مانند محیی الدین بیاورد. ( شرح منظومه استاد مطهری ج۱ ص۲۳۹)

 

مذهب محیی الدین ابن عربی

سخن در باب مذهب محیی الدین ابن عربی بسیار است. اینکه واقعاْ او چه مذهبی داشته است سوالی است که هنوز هم اختلاف در پاسخ آن بسیار است.

عده ای وی را شیعه می خوانند و محب علی(ع) و عده ای هم او را سنی می دانند. گروهی هم نیز او را یک سنی متعصب و شاید یک ناصبی قلمداد می کنند. اگر بخواهیم تمام نظرات بزرگان در این باب را جمع کنیم٬ شاید میزانش از یک جلد کتاب هم فراتر رود. مناسب دیدیم که برخی عبارات محیی الدین عربی را عیناْ در وبلاگ بیاوریم تا کمک بر حل معما باشد.

 

خودتان بخوانید و قضاوت کنید!

 

و منهم من یکون ظاهر الحکم و یحوز الخلافة الظاهرة کما حاز الخلافة الباطنة من جهة المقام کابی بکروعمر وعثمان و علی و الحسن و معاویة بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و المتوکل!!! فتوحات مکیة ج۲ ص۶)

و من رای ان غسل المیت تنظیف قال یغسل المشرک و امر النبی صلی الله علیه و سلم بغسل عمه ابی طالب و هو مشرک ( فتوحات مکیة ج۱ ص۵۲۱)

مات رسول الله و ما نص بخلافة عنه الی احد (فصوص الحکم فص حکمة داوودیه ص۱۶۳)

وصل فی فصل یوم عاشورا: ... و لما کان الصوم اعنی صوم عاشورا مرغبا فیه و ... و کان حکمه حکم الواجب فمن صامه حصل له قرب الواجب و قرب المندوب الیه فکان لصاحبه مشهدان و تجلیان یعرفهما من ذاقهما من حیث انه صام یوم عاشورا ... ذکر مسلم عن ابی قتادة انّ رسول الله (ص) قال فی صیام یوم عاشورا احتسب علی الله ان یکفر السنة التی قبله (فتوحات مکیه ج۱ ص۶۳۴)

وصل فی فصل الصوم المندوب الیه: وساذکر من ذلک ما هو مرغب فیه بالحال کالصوم فی الجهاد و بالزمان کالصوم الاثنین و الخمیس و عرفة و عاشورا و ... ( فتوحات مکیه ج۱ ص۶۲۳)

 و من اقطاب هذا المقام عمر بن الخطاب و احمد بن حنبل و لهذا قال: صلی الله علیه و سلم٬ فی عمر بن الخطاب یذکر ما اعطاه الله من القوة یا عمر ما لقیک الشیطان فی فج الاسک فجا غیر فجک فدل علی عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا ان الشیطان مایسلک قط بنا الا الی الباطل و هو غیر فج عمر بن الخطاب فما کان عمر یسلک الا فجاج الحق بالنص فکان ممن لا تاخذه فی الله لومة  لائم فی جمیع مسلکه... (فتوحات مکیة ج۱ ص۲۰۰)


فانزل علیه (اذا جا نصر الله والفتح) و لما تلا رسول الله هذه السورة بکی ابوبکر الصدیق و حده دون من کان فی ذلک المجلس و علم ان الله تعالی قد نعی الی رسول الله نفسه و هو کان اعلم الناس به و اخذ الحاضرون یتعجبون من بکائه و لایعرفون سبب ذلک...(فتوحات مکیة ج1 ص181 باب الثالث و العشرون)


وجوه کثیرة فیفضل غیره ممن لیس له ذلک و لذلک لما ذکر رسول الله الثمانیة الابواب من الجنة ان یدخل من ایها شا. قال ابوبکر: یا رسول الله! و ما علی الانسان ان یدخل من الابواب کلها قال رسول الله: ارجو ان تکون منهم یا ابابکر...!!!!!!!(فتوحات مکیة ج1 ص318 باب الخامس و الستون)


و ورد فی الخبر لو کنت متخذاً خلیلاً لاتخذت ابابکر خلیلاً لکن صاحبکم خلیل الله. فانظر الی ما تحت هذا من المعنی اللطیف قال بعضهم:

و تخللت مسلک الروح منی       و بذا سمی الخلیل خلیلاً

و قال ما ثم الا اسماوه و لیست سواه و ما فیها دلائل علیه بل هی عینه، و قد تخللها المتخلق الکامل فهو الخلیل.(فتوحات مکیةج4ص404)

 

لهذا قال فی عمربن الخطاب(حین) یذکر ما اعطاه الله من القوة: یا عمر ما لقیک الشیطان فی فج الا سلک فجاً غیر فجک فدل علی عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا ان الشیطان ما یسلک قط  بنا الی الباطل و هو غیر فج عمر بن الخطاب فما کان عمر یسلک الا الی فجاج الحق بالنص فکان ممن لا تاخذه فی الله لومة لائم فی جمیع مسالکه(فتوحات مکیة 1 ص200 باب الثلاثون)


چه می گویید؟ آیا ادای این کلمات از زبان یک شیعه ممکن است؟

شاید بگویید که خب این سخنان را حمل بر تقیه می کنیم!!! به نظر می رسد این ساده ترین راه حل مساله باشد ولی نه٬ این پاسخ ساده ترین راه فرار از جواب حقیقی است. اگر بنا باشد هرکس هرچه خواست بگوید و ما هم بگوییم که تقیه کرده پس یکباره بگوییم که عمر بن خطاب٬ خلیفه دوم هم شیعه بوده و تقیه کرده است!!!

این که جواب نیست. این چه تقیه ای است در آن بزرگان دین همچون ابوطالب کافر معرفی می شوند؟ این چه تقیه ای است که متوکل عباسی صاحب ولایت باطنه خوانده می شود؟ و ...

حقیقتا این کلمات از کسی صادر نمی شود جز یک سنی متعصب که در دلش جز بغض علی و آل او چیزی نیست! اگر نظری جز این دارید عبارات را دوباره بخوانید و منصفانه قضاوت کنید و قضاوت خود را در بخش نظرات برای ما یادداشت کنید.

کلماتی از محیی الدین ابن عربی

سبحان من اظهر الاشیا و هو عینها (فتوحات مکیه ج۲  ص۶۰۴)

انها [الذات الالهیة] هی الظاهرة بصورة الحمار و الحیوان (فصوص الحکم ص۲۵۲)

و ما فی الکون احدیة الا احدیة المجموع(کتاب المعرفة ص۲۹)

و ما خلق تراه العین الا عینه حق (فصوص الحکم٬ الفص الهودی ص۲۴۴)

فما عبد غیر الله فی کل معبود (فصوص الحکم الفص النوحی ص۱۴۳)

ان الممکنات علی اصلها من العدم٬ و لیس وجود الا وجود الحق بصور احوال ما هی علیه الممکنات فی انفسها و اعینها٬ فقد علمت من یلتذ و من یتالم (فصوص الحکم الفص الیعقوبی ص۲۲۰)

اعلم ان التنزیه عند اهل الحقائق فی الجناب الالهی عین التحدید و التقیید و المنزه اما جاهل و اما صاحب سو ادب (فصوص الحکم الفص النوحی ص ۱۲۸)

فالکفر و الایمان و الطاعة و العصیان من مشیته و حکمته و ارادته و لم یزل-سبحانه- موصوفاْ بهذه الارادة ازلاْ (الفتوحات المکیة السفر الاول ج۱ ص۱۶۷)

 رایت الله فی صورة الفرس٬ رایت ربی جالساً علی کرسیه فسلم علی فاجلسنی علی کرسیه و قام بین یدی و قال: انت ربی و انا عبدک (فتوحات مکیة ج۱ ص۲- رساله اقبالیه ص۱۶۳)

کنت ولیاْ و آدم بین الما و الطین ( فتوحات مکیة ج۱ ص۲۴۴)

ان الذی اوجب الکشف العرفانی هو الطمع الطبیعی الی الربوبیة ( فتوحات مکیة ج۴ ص۵۹)